نگامم نمیکنه....نگامم نمیکنه...نمیکنه...نمیکنه...دیروز توی دانشگاه دلم میخواست بشینم بلند بلند گریه کنم....از دیدن همه خوشحال میشه سلام و احوالپرسی گرم میکنه...اما من ....
آخرین امتحان بود .... حتی خداحافظی درستی هم نکرد....از من متنفرههههههههههههههههههه.....متنفر...قشنگ میشه حسش کرد....قشنگ میشه فهمید.....واسه روز تولدش قرار بیرون گذاشتن....حالم خیلی بده... دیروز دلم واقعا شکست....دلم میخواست بهش بگم " دوست داشتن نمیخوام ، لااقل دلم رو نشکن"شاید یه مدت نباشم... حالم خوب نیست....این حجم بی اعتن
برچسب:
نویسنده: غزل شریعتی